خانوم میرزا

دفتر نقاشی غول پیکر ِ خرسی

اولین خاطره ای که ازش یادمه، احتمالا 4 سالم بود. رفته بودم خونه شون. توی پذیرایی بزرگشون نشسته بود روی زمین، یه گوشه. فکر میکنم نزدیک پاسیویی بود که درخت پرتقال کاشته بودن داخلش. یه ظرف با سیب و پرتقال و یه دونه از این چاقو دسته رنگی های کوچولوی قدیمی ، جلوش بود. منم نشستم روبروش. شروع کرد به میوه پوست کردن و میوه دادن به من. یادم نیست پرتقال بود یا سیب، ولی اون لحظه برام خیلی جادویی بود که پوستش رو پیچ پیچی گرفت و یه نوار پوست میوه یکدست داشتم.

بعدا، وقتی 6 سالم بود، یه ست لوازم تحریر کامل از دفتر و خورده ریزه هایی که یادم نیست + بزرگترین دفتر نقاشی دنیا که برگه هاش مقوایی بود و مثل کیف دسته داشت، بهم هدیه داد. دفتر نقاشی بزرگ رو هنوز هم دارم. توی کمد دیواری، در جایی امن در اتاق رنگی ازش مراقبت میکنم. و همینطور در قلبم. هنوز میزان ذوقی که از گرفتن اون دفتر داشتم رو یادمه :))

بعدا که بزرگتر شدم، به زور بهم مداد تراش استیل استدلر داد. الان گذاشتمش توی طبقه بالای کتابخونه ام. احتمالا تبدیل شده به طبقه یادگاری ها.

به مرور بزرگتر میشدم، عیدی دادن های فامیل دیگه تموم شده بود. ولی اون همچنان بهم عیدی میداد. 5 تومنی های نو هنوز یادم هست.

آخرین بار، شهریور 98 توی عروسی یکی از اقوام دیدمش. بعدا بیمارستان که بود، زنگ زدم حالش رو پرسیدم. همون پاییز 98 حدودا.

اسفند همون سال کووید اومد. 8 آبان 99 از دنیا رفت و 8 آبان امسال میشه 6 سال که عمو جان رفته. احتمالا از اون بالاها داره آدما رو نگاه میکنه.

امروز آخرین روز مهره، و من خیلی به یادش افتادم. روحش غرق رحمت و نور باشه. جاش خالیه.

خانوم میرزا پنجشنبه سی ام مهر ۱۴۰۵ ، ساعت 21:40

عنوان ندارد و نمیخواهد هم داشته باشد.

خُلقم تنگه! چیزی در نظرم مهم نیست. پایان نامه یه هُل دیگه بده منو به دره فروپاشی میندازه.

یه بلاگ دیگه زدم برای وقتایی که دلم میخواد فارسی صحبت نکنم.

الان که باید آلردی پروپوزال رو سابمیت میکردم که خلاص شم و برم سراغ بقیه پایان نامه، دوباره شک دارم که کدوم دو اثر رو بعنوان کیس در نظر بگیرم.

دلم نمیخواد توی خونه باشم. میتونم برم کتابخونه سر کوچه. هر حرکتی از هر کسی توی خونه میره روی مخم. حساسیت پذیر شدم. عجیبه.

همچنان هیچیزی در نظرم مهم نیست.

تقریبا خیلی ها دفاع کردند. من چرا هنوز دفاع نکردم؟

پس کی پروپوزال رو تموم کنم؟ کجام؟ همه رو نوشتم. الان فقط پیشینه پژوهشم مونده که باید کامل کنم. اینجا شک کردم که نکنه اون دو اثری که من انتخاب کردم خوب نباشه و نتونم ازش دفاع کنم و وقتی میفرستم برای اپلای، مسخره و نا مرتبط به نظر بیاد. کی مقاله بفرستم که نمره پایان نامه ام کم نشه. اسیر شدم. زندگی سخت و دور بنظر میرسه. خونه مشترکمون با پیی دور به نظر میرسه. شغلی که دائمی باشه، دور بنظر میرسه. وسیله خریدن برای خونه قشنگ مون دور بنظر میرسه. من ِ ایده آل دور بنظر میرسه. مستقل شدن و اینجا زندگی نکردن، دور بنظر میرسه.

من ِ ایده آل چه شکلیه واقعا؟

خانوم میرزا سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵ ، ساعت 15:35

el hecho de "sentirse inadecuado/a"

پایان نامه تموم نمیشه و زندگی من / ما فریز شده در همین مرحله. کارها پیش نمیرن. و حدس بزن چی {معادل guess what} ؟ میرزا احساس ناکافی بودن میکنه.
میرم باشگاه دو روز در هفته، کلاسهام رو در حالت کم و بقا نگه داشتم تقریبا. دلم میخواد موقعیت فعلی عوض بشه و مراحل بعدی زندگی شروع بشه. ولی کی؟
از وقتی از تهران برگشتم، تقریبا جدی نرفتم روی پایان نامه. از وقتی پایان نامه رو شروع کردم (بهمن 1404) تا الان، نمیدونم چند دفعه رها کردم و دوباره شروع کردم. یه رکورد خوب داشتم، اونم تابستون بود که یک ماه پشت سر هم روش بودم. مغزم، روحم کمی خسته شده.
فرفر هزار سال پیش یچیزی گفت و من در جواب گفتم: "خوب، چاره چیه؟". الان یک نفر باید بیاد به من همینو بگه.
دلم برای زبان خوندن تنگ شده =)) پایان نامه تموم بشه، بزنیم توی گوش C1 و بعدش C2.
میرم که برای بار هزار و یکم این پایان نامه ... رو شروع کنم.
ویش می لاک

خانوم میرزا یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۵ ، ساعت 15:2

میرزا مارکو پلو و نورالرضا

سلام به گلهای تو خونه که تاحالا از قطار جا نموندند.

میرزا خانومی هستم که ۲ بار از قطار نور الرضا جا موندم. و امشب نزدیک بود که بشه ۳ بار. حدود ۲۰:۴۵ از خونه فرفر اینها راه افتادیم، اول مسیر بودیم که بلیطمو هزار باره چک کردم. گِس وات؟ بلیطی که فکر میکردم ۲۱:۴۵ هست، یهو پری فشفشه های جهنمی تیر آبی زدن بهش و شد ۲۱:۲۵. و ما کی میرسیدیم؟ ۲۱:۱۰. تا راه آهن صلوات و حمد و سوره فوت میکردم که راه وا بشه ما زود برسیم =)))) و رسیدیم و بدو بدو رفتیم داخل. از فرفر زحمت کش تشکر میکنم چون مسئولیت چمدون صورتی که هم قد و وزن خودم بود و وسایل خوابگاه داخلش بود، با ایشون بود.

خلاصه الان در کوپه ۱۰ سالن ۲ نشستم و دارم اینو برای شما مینویسم.

این بود ماجرای من و این قطار. ( لازم به ذکره، نامبرده تا الان فقط از قطار نور جا مونده. کی مقصره؟ بنده و فرفر بی تقصیر هستیم 😆 حتی اگر لب مرز حرکت کنیم و قبلش تانک بازی کرده باشیم 😒)

تا درودی دیگر، بدرود.

پ. ن.:

خانوم میرزا جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 21:42

میرزا در سرزمین عجایب

سلام به گلهای تو خونه =( محصل های نمونه (که پایان نامه شون نمونده! :(( )

صدای میرزا رو از اتاق فرفر میشنوید. چهارشنبه که یاسی گفت وااهاای! اتاق 306 (خوابگاه) کثیف شده و غریبه اومده و بالشتک صورتی من گم شده، در طرفه العینی بلیط گرفتم و اومدم اینجا. (برخلاف وبلاگ قبلیم، تمایل دارم دیتیل کمتری بدم.) و دیروز کلا به جمع کردن بخش عمده ای از وسایل خوابگاه گذشت. و دیشب آخر وقت اومدم خونه فرفر اینا.

الانم گفتم قبل اینکه برم سراغ پایان نامه، وبلاگمو چک کنم، ببینم شاید کسی چیزی گذاشته. =)) ولی متاسفانه همونطور که فرفر میگفت، دیگه کسی بلاگ نمیخونه. البته میگفت خودش بازم چک کرده اینجا رو. پس تصمیم گرفتم این پست رو بنویسم، هم به یاد قدیم و روزمره نویسی هام، هم برای اینکه -جاست این کیس- اگر فرفر اومد و خوند، مطلب جدید باشه. (هرچند که خودش الان داره ریلکس میکنه چون یک کوه کار برای تحویل روز 25 ام، منتظرشه =) )

تا درودی دیگر، بدرود.

خانوم میرزا پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 11:57

ای نام تو بهترین سر آغاز/ بی نام ِ تو، نامه کِی کنم باز؟

سلام، من خانوم میرزا هستم. از مهاجران بلاگ که متاسفانه بلاگی که حدود 10 سال داشتمش، با بسته شدن بلاگ، در تاریخ محو شد.

اینجا قراره هر آنچه که از مغزم سرازیر میشه و جایی برای گفتنش نیست رو بنویسم. حول محور چی؟ فعلا پایان نامه محترم که کاااااش هرچه سریع تر تموم بشه. اصلا چیشد که اینجا رو شروع کردم؟ داشتم پایان نامه مو مینوشتم، به یاس فلسفی رسیدم و راست اومدم اینجا =)))
ضمنا، اسم مستعاری که گذاشتم، اسمی هست که فرفر عزیزم جدیدا با شروع فصل جدید زندگی نیمچه مشترک مون، بهم داده. پس از اینجا به فرفر درود میفرستیم و خواستار حضور قشنگش در اتاق رنگی هستیم.

با تشکر، خانوم میرزا و همه ی نیمچه میرزا های به جا مانده =)

تا درودی دیگر، بدرود.

بعدا نوشت: نمیدونم چرا نمیتونم یه برچسب دیگه اضافه کنم. میخواستم برچسب "خانوم میرزا و آقای فرفر" رو اضافه کنم. منتها چون تازه واردم، هرکاری کردم، نشد. بعدا باید بگردم ببینم چرا نشد. ولی شما علی الحساب این برچسب رو در نظر بگیرید.

خانوم میرزا دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 23:1